|
کجایی همکلاسی ؟ چقدر دلم برات تنگه ! خیلی ساله ندیدمت . کوچه باغ ، با همه درختاش٬ با همه خونه هاش ، خونه هاش با همه آجراش ، آجراش با همه آدماش ، قدیمی شده . اما روزای خوش با تو بودن ، دبستان رفتن ، زنگ های تفریح ، خندیدن ، زمین خوردن ، هیچ کدوم قدیمی نشدن . مثل پول تو جیبی که هر روز آقاجون بهم می داد ، هنوز تو جیب خاطراتم ، جرینگ جرینگ می کنه ! مثل عطر گلای یاس وسط دفترچه انشا ، گیجم می کنه. مثل قره قروتی که یواشکی گوشه لپ مون می ذاشتیم ، دهنم رو آب میندازه ! مثل جایزه ی سر صف ، دلمو پر از شادی می کنه .
کلاس اول یادته ! کلاغه تا دم در مدرسه اسکورتمون می کرد . فکر می کردیم چه خنگه که به مدرسه نمی ره . وای لباسای نو ، کیف و کفش ، تمیز و واکس زده ، یقه ها ی آهار زده ، چه حالی داشت ؟ یادته!؟ روح ما جلوتر از ما می رفت . روپوش آبیا ... همه صف می بستن تا به نوبت ، کلاس بندی بشن ، یه کلاس پنج دری ، یه تخته سیاه ، ده دوازده تا نیمکت ، آقا یا خانم معلم ، بچه ها .. برپا . مشق شب ، دیکته پاتخته ، جدول ضرب ، زنگ نقاشی ، زنگ آخر ، بچه ها برجا . وقت رفتن به خونه ها ، از سر و کول هم بالا می رفتیم . همدیگه رو هل می دادیم تا زود تر از کلاغه به خونه برسیم . کلاس دوم ، یادته ؟ بوی کتاب نو ، دفتر نو ، پاک کن معطر ، با بوی سیب ، بوی لیمو ، مدادای گل به سر ، کله عروسکی ، خط کشای رنگی ، یادش به خیر ! بچه ها هیس ... بچه ها بیرون ، گوشه ی کلاس یه پا ، هوا ! می ری خونه با ولیت می آی . نمره انضباط صفر ! کم کمک سخت گیری ها شروع میشه ، گاهی وقتا آقا معلم گوشمونو می پیچوند ، بعضی وقتا هم جریمه می داد . واسه نذاشتن یه تشدید ناقابل ، سی بار از روی کلمه ی محبت بایست می نوشتی . سری کاری همه رو تا سه سوت می نوشتیم . دفعه ی بعد ، باز یادمون می رفت . اون وقت مجبور بودیم شصت بار بنویسیم . از ترس دوباره جریمه شدن یادمون می موند که محبت تشدید داره . اگه می بینی الان واسش تشدید نذاشتیم واسه اینه که دیگه کسی نیست جریمه کنه . خیالم راحته ! می دونم محبت اون قدر مهربونه که واسش فرقی نداره من یه بار دیگه ام اشتباه کنم . تشدید بذارم یا نذارم . به شرطی که کلاغه خبر نبره . خلاصه رفیق انگار با شیطونه قرارداد بسته بودیم از دیوار راست بریم بالا ، به جای در از پنجره وارد شیم . تو بستنی رفیقمون نمک بریزیم . بند کفش بچه ها رو زیر میز به هم گره بزنیم . رو صندلی خانم معلم قورباغه بذاریم . ساعت کلاسو با کرکر و هرهر و خنده پر کنیم ، به هر بهونه ای بخندیم و شاد باشیم . گاهی وقتا واسه این خنده های بیجا تنبیه می شدیم . بچه مگه عقلت کمه ؟! مگه زعفرون خوردی!؟ دستتو بیار جلو ببینم . یکی ... دو تا ... حالا برو دفعه ی آخرت باشه ! اما ما باز می خندیدیم و شیطونی می کردیم . دست خودمون نبود ، الکی خوش بودیم . یه روزایی از رو دست هم تقلب می کردیم . وقتی مچ مون وا می شد دنیا جلو چشامون سیا هی می رفت . سقف آسمون رو سرمون خراب می شد . آقا... اجازه! غلط کردیم . شبای عید یادته ! چه حالی داشتیم . فقط تکلیف شب عید حالمونو می گرفت . کلاس چهارم که بودیم ، خانم معلم گفته بود از اول تا آخر کتاب فارسی و علوم رو باید بنویسید . دو روز مونده به عید با هم مسابقه می ذاشتیم . از صب تا شب پاش می شستیم تا زود تر از شرش خلاص شیم . بعد عید خانم معلم رو همه ش خط می کشید . گاهی هم ورقا رو پاره می کرد . اون وقت خیالش راحت می شد که ما تو تعطیلات بیکار نموندیم . کلاس پنجم ، زنگای خوشنویسی از رو سرمشق آقا می نوشتیم ( ادب مرد به ز دولت اوست ) وقتی آقا سر بچه ها داد می کشید دستمون می لرزید . یهو قاطی می کردیم . اما همون دلواپسیا خودش عالمی داشت . زنگای انشا تو همیشه چرت می زدی . من به جات انشا می نوشتم . زور می زدم تا ده خط بشه ، تو هم زور می زدی تا خط منو بخونی . بالاخره نوبتت که می شد اون قدر توپوق می زدی تا آقا مجبورت کنه بهش بگی کی این انشا رو نوشته . تو هم نمی گفتی . اما آقا اون قدر باهوش بود از نگاه من و تو به هم می فهمید کار منه ! اون وقت هر دو با هم کتک می خوردیم . هنوز نمی دونم علم بهتر است یا ثروت ، وقتی تو انشا نوشتم علم بی ثروت به جایی نمی رسه و ثروت بی علم بی ارزشه ، یه آفرین جانانه شنیدم . یه بیست پای انشا ، یه تشویقی از آقا معلم ، وقتی فرمون داد همه برام دست بزنن یادم نمیره . اما انشای تو باعث شد نمره ی بیستم یه دو کم بیاره بعدم قرار شد هر دو بریم دفتر ! پیش آقای مدیر ! چه روزایی بود ، چند تا خودکار حروم کردیم ؟! چند تا دفتر چه سیاه کردیم ؟! چند بسته مداد سیا ه و گلی رو تا تهش رفتیم و کوتاه کردیم ، نمی دونم حسابش از دستم رفته ! اما می دونم از یه جایی، سرنوشت ، من و تو رو از هم جدا کرد . حالا فقط خاطرات تو رو دارم . من و تو از کجا به هم نزدیک شدیم . از دوران ساده و با صفای کودکی ! از کجا دور شدیم . از وقتی که هی از کودکی دور شدیم . تا روزی که همدیگه رو گم کردیم . ما همون کودکان دیروز و همین کودکان امروزیم ، با محبت می شه به ما گذشت و صبوری آموخت . می شه ساده شد ساده گفت ، ساده خواست . نمی دونم در کدوم سفر گم شدی . رها شو . به زمستان نگاه کن ، برف می باره . در آهنگ بارش برف ، دقیق شو و صدای ضمیر گمشده ات رو بشنو ، صدایی مهربان ، سرشار ازلطف و زیبایی ، به تو می گوید :رفیق ! هرگز از یاد مبر ... این نیز بگذرد . + نوشته شده در توسط نرگس |
|