گفت و گو با خدا
خدا پرسید :پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم :اگر وقت دارید.
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است.....
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکی شان.
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند٬
عجله دارند که بزرگ شوند٬
و بعد دوباره پس از مدت ها ٬ آرزو می کنند که کودک باشند.
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهندتا دوباره سلامتی خود را به دست آورند .
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
وحال را فراموش می کنند
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
من با خضوع گفتم :
از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم.
آیاچیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم .
همیشه
